مچ

بر من ببخشایید…(داستان واقعی)

سه شنبه, فوریه 7th, 2012 | عکس, گوناگون | دیدگاه‌ها خاموش

همیشه سر راهم بود. اوایل هیچ نمیدیدمش انگار کور و کر از جلویش رد میشدم.

http://bahar-20.com/pic/albums/userpics/10001/normal_11941165808vzxhk.jpg

گمانم بار نخستی که دیدمش همین روزها بود  در سالی که گذشت … صدای سرفه های

کشدار و ممتدش حواسم را جمع کرد… وقتی نگاهش کردم حس کردم مدتهاست که دارم

میبینم اش اما خودم را به ندیدن میزنم همانجا سر کوچه ی میوه فروشها  با چادر سیاهی

که به قرمزی میزد قوز کرده و نشسته بود . سرش به کار خودش بود و آرام و بی صدا و بی

آنکه توجه کسی را جلب کند،از میان دور ریزهای  مغازه ها داشت میوه و سبزی جدا میکرد.

بی اختیار وارد کوچه شدم و دوسه کیلو میوه خریدم و دوسه تومان هم پول روی آن گذاشتم

برگشتم و آنرا جلوی او روی زمین گذاشتم و به سرعت دور شدم…

بعد از آن، انگار خدا او را فرستاده باشد که من احساس آدم خوبی بودن بهم دست بدهد!!!

هر چند روز یکبار که میدیدمش برنامه همان بود و من حال کسی را پیدا میکردم که بشریت

را از بدبختی نجات داده ست و به خودم میبالیدم!

مدتی پیش متوجه نبودنش شدم . حس کردم بیشتر از دوماه است که خبری از او نیست…

حس کردم  دلواپس کسی هستم که هرگز جز پیکری خمیده زیر چادری رنگ و رو رفته چیزی

از او ندیده ام و هیچ چیز بیشتری درباره ش نمیدانم…

تا اینکه چند روز پیش سر راهم در حالی که عجله داشتم از دور متوجه شدم که او آنجاست

دلم میخواست جراتش را داشتم و با  او به صحبت می نشستم اما همیشه  حس ترس مرا

احاطه میکند در برخورد با این آدمها. حسی که به من یاد آور میشود که چقدر بدبختِ خوش

بختی هستم. یک حس ترس از رودر رو شدن با  حقیقتهای تلخی که از بس تلخند چشاییِ

آدم را دچار بی حسی میکنند و به دنبالش بی تفاوتی از وجود آدم سر ریز میکند.

خود درگیریهایم برای جلو رفتن و صحبت کردن با او  بی نتیجه ماند و تصمیم گرفتم مثل پیش

تر ها بروم سراغ میوه  فروشها… میوه ها را گرفتم و برگشتم و همین که خم شدم پاکتها را

روی زمین بگذارم دستی از زیر چادر بیرون آمد و مچ دستم را محکم گرفت….

بی اختیار و با تمام قدرت دستم را کشیدم و یک قدم عقب پریدم . همین که دستم را کشیدم

از جایش پرید و چادر تقریبا از سرش افتاد. این که میدیدم امکان نداشت او باشد . دخترکی ده

چهارده ساله با سر و وضع معمولی ، بنیه و جسه یی درشت و قوی ، با صورتی ملیح و دوست

داشتنی… اما خشم و التماس در هر حرکت و نگاهش موج میزد . گیج و وحشت زده به لبهایش

خیره شدم تا مگر حرفی بزند ….”خانوم شما خودتون هستین باید همون باشین ..شما باید به

مادرم کمک کنین ..”

به قول اگزوپری ” آدم وقتی تحت تاثیرِ شدیدِ رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند”…به یاد ندارم

آنروز چه ها گفت و من چه شنیدم یا نشنیدم فقط میدانم به خانه برگشتم ماشین را برداشتم و

باهم راه افتادیم .میانه های راه باز شک و  تردیدهای کشنده به جانم  افتادند. هر چه راه طولانی

تر میشد و از مرکز شهر دورتر میشدیم  بیشتر وحشت زده میشدم. فقط نگاه به چشمان دخترک

بود که خیالم را آسوده میکرد.

http://pulpo.org/weblog/images/20110209224749_17472606.jpg

توی راه گفت که مادرش بوده ، او که مرا کمک میکرده حس ” آدم خوبی بودن “بهم دست بدهد …

و او حالا بیمارست. گفت که مادرش نشانی های من را به او داده ولی دخترک از ترس اینکه کسی

دیگر را اشتباه بگیرد این نقشه را کشیده تا مچ من را بگیرد.

به طرز واضحی این دختر باهوش و عاقل است . یکی از مواهب رنج کشیدن  این است  که آدم زود

پخته و عاقل میشود. زودتر از هم سن و سال هایش بزرگ میشود و سر از کار روزگار در میاورد…

برایم گفت که دوتا برادر دارد که از او کوچکتر هستند و  وقتی درباره ی  شغل پدرش پرسیدم ، خیلی

ساده گفت که او معتاد و قاچاق چی است و الان دو سالی میشود که زندانیست.

به خانه رسیدیم .تشریح نمیکنم چه خانه یی و کجا، چون میدانم همه مان همچین محله هایی را

اگر در شهر خودمان ندیده باشیم در فیلمها حتما دیده ایم . وارد خانه که شدیم تمام حس تردید و

ترسم پرید و جایش را عشق و احترام گرفت . این خانه خیلی ساده و فقیرانه اما به طرز باور نکردنی

“خانه”بود .

بغض داشت خفه ام میکرد ، دلم گریه میخواست ، نه به حال او ، به حال خودم … تمام کارهای

احمقانه ام آنی از جلوی چشمم گذشتند و  خودم را به باد ناسزا گرفتم که چطور خیال کرده بودم

اوگداست… چطور اینقدر احمق بودم که بدون پرس و جویی گمان کرده بودم  همین چندکیلو میوه

و اندکی پول مشکلات  او را حل میکند در حالی که او دستی به تکدی گری دراز نکرده بودو همیشه

آرام و بیصدا سرش به کارخودش بود.

معصومه گوشه ی اتاق در بستر تب و بیماری میسوخت . کنارش نشستم و سلام کردم و دستش

را که به سویم پیش آمده بود با هر دو دست گرفتم،بی حرفی اشکهایم سرازیر شدند.

او اما ساکت بودانگارمیدانست برای چه میگریم و دلش میخواست دلداریم بدهد و بگویدطوری نیست

من حماقت امثال تو رادرک میکنم … انگار میخواست بگوید :

میدانی که …میوه و سبزیجات برای رشد بچه ها لازمست.و خبر هم داری حتما که چقدر اینها گران

هستند و تورم چه بیدادی میکند.

اما هیچ نگفت و لبخند گرم و مهربان ش خیلی زود آرامم کرد.

نمیخواهم بگویم در ادامه چه شد.چون زندگینامه ی معصومه است و  تلخی اش دل آدم را میخراشد.

بر من ببخشایید .

Tags: , , , , , , , , , , , , ,

مچ کف بند الاستیک

یکشنبه, دسامبر 25th, 2011 | لوازم ورزشي | بدون نظر

 خرید « مچ کف بند الاستیک » از طريق فروتل حمايت و گرم نگه داشتن مچ و كف دست، قابل انعطاف،عدم ايجاد محدوديت در حركات

مچ کف بند الاستیک

در قبال خرید بیش از 50000 تومان، معادل 9% از محصولات فروشگاه به انتخاب خودتان هدیه دریافت کنید.
دارای گواهینامه بین المللی ایزو 13485 و گو اهینامه بین المللی ایزو9001
› ادامه مطلب

Tags: , , ,

مچ بند پرسپولیس

یکشنبه, اکتبر 9th, 2011 | متنوع | بدون نظر

 خرید « مچ بند پرسپولیس » از طريق فروتل مچ بند پرسپولیس

مچ بند پرسپولیس

مچ بند پرسپولیس
بازیکنان پرسپولیس در هنگام قهرمانی با مچ بند پرسپولیس از سکوی قهرمانی بالا رفتند
› ادامه مطلب

Tags: , ,

تراوین

دسته بندی

متا

جستجو