مهربان

مبارزی مهربان در خانواده

پنجشنبه, جولای 12th, 2012 | ازدواج و خانواده, خانواده | بدون نظر

بر چسب های مرتبط:

مبارزي مهربان در خانواده

امام خمينيدر مورد صفا و صميميت و عطوفت و مهرباني امام نسبت به خانواده و همسر و دختران خودشان شايد بتوانم ادّعا کنم که کسي را در آن حد نديده‌ام. امام هيچ‌گاه وقتي خانم در منزل بود، تنها غذا نمي‌خوردند. يعني اگر سفره را پهن مي‌کردند و غذا در سفره آماده بود و خانم از اتاق بيرون رفته بودند، امام دست به غذا نمي‌زدند تا خانم تشريف بياورند و بنشينند و با يکديگر غذا بخوردند.
 
با شکل‌گيري پيوند ازدواج، دو فرد مجرّد در کنار همديگر قرار مي‌گيرند تا براي آرامش و آسايش يکديگر تلاش کنند و در همه امور با هم باشند ، با هم تصميم بگيرند ، مديريت ، صحبت و درد دل کنند ، در تربيت فرزند شريک شوند ، مخارج زندگي را تامين نمايند و از همه مهم‌تر ، در کنار هم باشند. ولي اگر ازدواج شکل بگيرد و زن در پي امورات خويش باشد و مرد هم از صبح تا شب در پي کار خود باشد و زن و مرد نتوانند از وجود همديگر استفاده کنند، ديگر فلسفه‌ي وجودي ازدواج از بين مي‌رود، يا اگر زن هميشه از صبح تا شب تنها در خانه منتظر شوهرش باشد، ولي شوهر به او هيچ توجّهي نداشته و او نيز براي خودش تنها باشد، اين زندگي آسيب‌پذير است و هنوز به آن سطوح اصلي خود نرسيده است. اصولاً خوش اخلاقي، اظهار محبّت و دوستي، پرهيز از تحقير و توهين، تلاش در راه تامين مخارج زندگي، نظافت، آراستگي، حفظ عفّت و پاکدامني و از همه مهم‌تر، اختصاص وقت و در کنار همسر بودن از وظايف مرد نسبت به زن مي‌باشد.
› ادامه مطلب

Tags: , , , , , , , , , ,

راز تابلوی جنازه 2زن و 1مرد چیست؟؟؟

چهار شنبه, آوریل 11th, 2012 | گوناگون | دیدگاه‌ها خاموش


تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 روایت کننده ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است. در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش کبیر عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود . چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند،کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند. و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد . اما آراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست.
کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد برای جبران عمل زشت خود از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبراداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که در حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود ، خود را کشت. هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد.
از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است.

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

بر من ببخشایید…(داستان واقعی)

سه شنبه, فوریه 7th, 2012 | عکس, گوناگون | دیدگاه‌ها خاموش

همیشه سر راهم بود. اوایل هیچ نمیدیدمش انگار کور و کر از جلویش رد میشدم.

http://bahar-20.com/pic/albums/userpics/10001/normal_11941165808vzxhk.jpg

گمانم بار نخستی که دیدمش همین روزها بود  در سالی که گذشت … صدای سرفه های

کشدار و ممتدش حواسم را جمع کرد… وقتی نگاهش کردم حس کردم مدتهاست که دارم

میبینم اش اما خودم را به ندیدن میزنم همانجا سر کوچه ی میوه فروشها  با چادر سیاهی

که به قرمزی میزد قوز کرده و نشسته بود . سرش به کار خودش بود و آرام و بی صدا و بی

آنکه توجه کسی را جلب کند،از میان دور ریزهای  مغازه ها داشت میوه و سبزی جدا میکرد.

بی اختیار وارد کوچه شدم و دوسه کیلو میوه خریدم و دوسه تومان هم پول روی آن گذاشتم

برگشتم و آنرا جلوی او روی زمین گذاشتم و به سرعت دور شدم…

بعد از آن، انگار خدا او را فرستاده باشد که من احساس آدم خوبی بودن بهم دست بدهد!!!

هر چند روز یکبار که میدیدمش برنامه همان بود و من حال کسی را پیدا میکردم که بشریت

را از بدبختی نجات داده ست و به خودم میبالیدم!

مدتی پیش متوجه نبودنش شدم . حس کردم بیشتر از دوماه است که خبری از او نیست…

حس کردم  دلواپس کسی هستم که هرگز جز پیکری خمیده زیر چادری رنگ و رو رفته چیزی

از او ندیده ام و هیچ چیز بیشتری درباره ش نمیدانم…

تا اینکه چند روز پیش سر راهم در حالی که عجله داشتم از دور متوجه شدم که او آنجاست

دلم میخواست جراتش را داشتم و با  او به صحبت می نشستم اما همیشه  حس ترس مرا

احاطه میکند در برخورد با این آدمها. حسی که به من یاد آور میشود که چقدر بدبختِ خوش

بختی هستم. یک حس ترس از رودر رو شدن با  حقیقتهای تلخی که از بس تلخند چشاییِ

آدم را دچار بی حسی میکنند و به دنبالش بی تفاوتی از وجود آدم سر ریز میکند.

خود درگیریهایم برای جلو رفتن و صحبت کردن با او  بی نتیجه ماند و تصمیم گرفتم مثل پیش

تر ها بروم سراغ میوه  فروشها… میوه ها را گرفتم و برگشتم و همین که خم شدم پاکتها را

روی زمین بگذارم دستی از زیر چادر بیرون آمد و مچ دستم را محکم گرفت….

بی اختیار و با تمام قدرت دستم را کشیدم و یک قدم عقب پریدم . همین که دستم را کشیدم

از جایش پرید و چادر تقریبا از سرش افتاد. این که میدیدم امکان نداشت او باشد . دخترکی ده

چهارده ساله با سر و وضع معمولی ، بنیه و جسه یی درشت و قوی ، با صورتی ملیح و دوست

داشتنی… اما خشم و التماس در هر حرکت و نگاهش موج میزد . گیج و وحشت زده به لبهایش

خیره شدم تا مگر حرفی بزند ….”خانوم شما خودتون هستین باید همون باشین ..شما باید به

مادرم کمک کنین ..”

به قول اگزوپری ” آدم وقتی تحت تاثیرِ شدیدِ رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند”…به یاد ندارم

آنروز چه ها گفت و من چه شنیدم یا نشنیدم فقط میدانم به خانه برگشتم ماشین را برداشتم و

باهم راه افتادیم .میانه های راه باز شک و  تردیدهای کشنده به جانم  افتادند. هر چه راه طولانی

تر میشد و از مرکز شهر دورتر میشدیم  بیشتر وحشت زده میشدم. فقط نگاه به چشمان دخترک

بود که خیالم را آسوده میکرد.

http://pulpo.org/weblog/images/20110209224749_17472606.jpg

توی راه گفت که مادرش بوده ، او که مرا کمک میکرده حس ” آدم خوبی بودن “بهم دست بدهد …

و او حالا بیمارست. گفت که مادرش نشانی های من را به او داده ولی دخترک از ترس اینکه کسی

دیگر را اشتباه بگیرد این نقشه را کشیده تا مچ من را بگیرد.

به طرز واضحی این دختر باهوش و عاقل است . یکی از مواهب رنج کشیدن  این است  که آدم زود

پخته و عاقل میشود. زودتر از هم سن و سال هایش بزرگ میشود و سر از کار روزگار در میاورد…

برایم گفت که دوتا برادر دارد که از او کوچکتر هستند و  وقتی درباره ی  شغل پدرش پرسیدم ، خیلی

ساده گفت که او معتاد و قاچاق چی است و الان دو سالی میشود که زندانیست.

به خانه رسیدیم .تشریح نمیکنم چه خانه یی و کجا، چون میدانم همه مان همچین محله هایی را

اگر در شهر خودمان ندیده باشیم در فیلمها حتما دیده ایم . وارد خانه که شدیم تمام حس تردید و

ترسم پرید و جایش را عشق و احترام گرفت . این خانه خیلی ساده و فقیرانه اما به طرز باور نکردنی

“خانه”بود .

بغض داشت خفه ام میکرد ، دلم گریه میخواست ، نه به حال او ، به حال خودم … تمام کارهای

احمقانه ام آنی از جلوی چشمم گذشتند و  خودم را به باد ناسزا گرفتم که چطور خیال کرده بودم

اوگداست… چطور اینقدر احمق بودم که بدون پرس و جویی گمان کرده بودم  همین چندکیلو میوه

و اندکی پول مشکلات  او را حل میکند در حالی که او دستی به تکدی گری دراز نکرده بودو همیشه

آرام و بیصدا سرش به کارخودش بود.

معصومه گوشه ی اتاق در بستر تب و بیماری میسوخت . کنارش نشستم و سلام کردم و دستش

را که به سویم پیش آمده بود با هر دو دست گرفتم،بی حرفی اشکهایم سرازیر شدند.

او اما ساکت بودانگارمیدانست برای چه میگریم و دلش میخواست دلداریم بدهد و بگویدطوری نیست

من حماقت امثال تو رادرک میکنم … انگار میخواست بگوید :

میدانی که …میوه و سبزیجات برای رشد بچه ها لازمست.و خبر هم داری حتما که چقدر اینها گران

هستند و تورم چه بیدادی میکند.

اما هیچ نگفت و لبخند گرم و مهربان ش خیلی زود آرامم کرد.

نمیخواهم بگویم در ادامه چه شد.چون زندگینامه ی معصومه است و  تلخی اش دل آدم را میخراشد.

بر من ببخشایید .

Tags: , , , , , , , , , , , , ,

پسرا آشپزی دخترا رو دوست دارن!!!

چهار شنبه, ژانویه 25th, 2012 | سرگرمي, عکس, گوناگون | دیدگاه‌ها خاموش

1- پسرها غیب گو نیستند به آنها واضح و روشن بگویید چه می خواهید.

۲- پسرها عروسک خیمه شب بازی شما نیستند ؛ حسادت آنها را مقابل دوستان تان تحریک نکنید.

۳- بدترین چیز برای پسرها این است که ببینند دخترها معتاد به سیگارند.

۴- پسرها عاشق دخترهایی هستند که ورزشکارند و به اندام شان توجه می کنند.

۵- دخترانی که نمی توانند به حققیت گوش کنند پس سئوالی نپرسند!

۶- از پسرها انتظار نداشته باشید که هر چه در فیلم های رمانتیک و عاشقانه می بینید را برای شما تکرار کنند.

۷- پسری که عاشق شماست ، دوست دارد تنها کسی باشد که با او حرف می زنید.

۸- پسرها معمولا مهربانند و دوست دارند برای خوشحال کردن شما تلاش کنند. بهتر است این را بدانید.

۹- پسرها هرکاری می کنند تا توجه دختری که دوستش دارند را به خود جذب کنند.

۱۰- پسرها از مشاهده آشپزی دخترها به وجد می آیند!!

http://myup.ir/images/33449755671716757565.jpg

Tags: , , , , , , , , , ,

قلب مهربان محمد

شنبه, نوامبر 26th, 2011 | بیوگرافی بازیگران | بدون نظر

محمد پسر برادر من است. ? سال دارد. قلبش کوچک است. وقتی به دنیا آمد یک سوراخ ریزه میزه هم روی قلبش داشت. هر بار که صدایم می‏کند "عمو!" فقط می‏گویم <جونم، بگو>؛ یعنی اصلا دلم نمی‏آید بگویم "هان" یا حتی "بله" بس که ناز است این بچه. چند روز پیش که دیدمش شیرین‏کاری جدیدش را رونمایی کرد؛ تقلید صدای گربه. گفت دوستانش گاهی می‏آیند سراغش تا برود صدای گربه در بیاورد، تا گربه‏های محل جمع شوند دور و برشان. انصافا صدای گربه را خوب تقلید می‏کند. محمد کلاس سوم ابتدایی است و معدلش ?? است. پارسال هم که قلبش را عمل کرد و ? ماه نرفت مدرسه، باز همه درس‏ها را ?? گرفت. عاشق بازی‏های کامپیوتری است. کلی ذوق می‏کند وقتی آدمک‏های توی تلویزیون را لت و پار می‏کند. توی ماشین‏بازی هم استاد است. گاهی یواشکی فوتبال هم بازی می‏کند؛ وقتی داشت از بردن ? به هیچ تیم مقابلشان توی مدرسه حرف می‏زد این را فهمیدم. وقتی به‏ش گفتم باید قید این ورزش‏های سنگین را بزند و بیشتر مراقب قلبش باشد گفت "چشم" اما یک شیطنتی توی چشم‏هاش بود که فهمیدم قطعا به حرفم گوش نمی‏کند.

محمد قلب مهربانی دارد. یعنی قلبی دارد که با همه مهربان است؛ حتی وقتی علی یا نگین از سر و کولش بالا می‏روند یا وقتی توی سر و کله‏اش می‏کوبند، با اینکه زورش به آن‏ها می‏رسد، به‏شان سخت نمی‏گیرد. قلب محمد با همه مهربان است جز با خودش؛ دوباره بازی درآورده و دکترها گفته‏اند باید بالون بزنند. نمی‏دانم "بالون بزنند" یعنی چی، فقط دلم بد جوری آشوب است.
 
 
پایگاه فرهنگی هنری تکناز

› ادامه مطلب

Tags: , ,

خودي‌ها درجمع خود مهربان باشند

شنبه, جولای 23rd, 2011 | سرگرمي | بدون نظر

خطيب جمعه تهران :
خودي‌ها درجمع خود مهربان باشند
جام جم آنلاين: امام جمعه موقت تهران با اشاره به جريانات پس از انتخابات تصريح کرد: بحمد الله مردم امتحان خود را در اين انتخابات به خوبي پس دادند و سربلند بيرون آمدند و از آنان انتظار مي رود همچنان بصيرت خود را مانند گذشته حفظ کنند.
› ادامه مطلب

Tags: , , , ,

مهربان باش (دکتر علی شریعتی)

سه شنبه, آوریل 26th, 2011 | بیوگرافی بازیگران | بدون نظر

مهربان باش

 

 
› ادامه مطلب

Tags: , , , ,

تراوین

دسته بندی

متا

جستجو