عاشقانه

پیامکهای پر از عشق

سه شنبه, ژوئن 5th, 2012 | سرگرمي | دیدگاه‌ها خاموش

http://images.persianblog.ir/27523_2XcfhPXv.jpg

آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند
از آدم های یک ساعت دیگر میترسم!
چون درگیر هزاران ثانیه اند…
ثانیه هایی که در هرکدام
رنگی دگر به خود میگیرند …

در کشـتـن ما …چـه میـزنـﮯ …تـیـغ جـفا …!!
مـارا سـر تـازیـانـه اﮮ …بـس بـاشـد…!
.
.
.
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺠﻮﻡ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ﺁﺩﻡﻫﺎ ، ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ !
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ی ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﭘﺲ ِ ﺫﻫﻦ ِ ﺗﻮ ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ…
ﺁﺩﻡﻫﺎ “ﺗﻤﺎﻡ” ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ …!
.
.
.
انسان ، حرفیست
زده می شود
خوانده می شود
ترانه می شود ، به یاد می ماند …
گاهی
ناله ایست
تنها
خاک خوب می فهمدش ….
.
.
.
باید قمارباز باشی تا بفهمی فرق است بین ‘باختن’ و ‘بد’ باختن…
.
.
.
کوچه ها را بلد شدم
رنگهای چراغ راهنما
جدول ضرب
دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم
اما گاهی میان آدمها گم میشوم
آدم ها را بلد نیستم.!

.http://image.2khati.com/data/media/213/world-playground.jpg
خیلی سخت بود …
با “بغض” نوشتم ولی با “خنده” خواندی …
.
.
.
تازگی ها از خواب که بیدار میشوم ، تازه کابوس هایم آغاز میشود …
.
.
.
دیدی آخر من را لمس کردی ؟
ولی حیف که سنگ قبر من احساس ندارد !
.
.
.
خوش به حال فرهاد که تلخترین خاطره اش شیرین بود !…
.
.
.
دیروز دست هایش میان دست هایم بود
امروز عکسش
و فردا سیگار !
.
.
.
خنده هایم شکلاتی شده اند ولی زیادی خالص …
تلخ تلخ …
.
.
.
اینطور نمیشود
باید یک غریق نجات همیشه همراهم باشد
غرق در فکرت شدن اصلا دست خودم نیست …
.
.
.
گاهی تو …
گاهی یاد تو …
گاهی هم غم تو …
آخر این “تو” کار مرا تمام می کند !
.
.
.
هرچی بیشتر کمتر به عاشقی فکر کنی ، کمتر بیشتر اعصابت میریزه به هم !

.

.

.

خدایـــــــــــــا . . .
چرا تا زنده ایم
روانمان را شـــــــــاد نمی کنی ؟ !
همیکنه مردیم . . .
شادروانمان می کنی ؟ !
.
.
.
باید خودم را ببرم خانه !
باید ببرم صورتش را بشویم…
ببرم دراز بکشد…
دلداریش بدهم ، که فکر نکند…
بگویم نگران نباش ، میگذرد…
باید خودم را ببرم بخوابد…
“من” خسته است …!
.
.
.
امشب ؛
هنگام خوابیدن با خود قدری فکر کنیم …
امروز چه کرده ایم
که فردا لایق زنده ماندن باشیم …
.
.
.
کاش…. شبی، روزی، جایی بر لبان تو تکرار می شد…. نامم !

.
.
.
چه زیبا نقش بازی می کنیم …
و چه آسان در پشت نقابهایمان پنهان می شویم ؛
حتی خدا هم
از آفرینش چنین بازیگرانی در حیرت است …
.

.

.
خدایا مرا که آفریدی گارانتی هم داشتم ؟ دلم از کار افتاده !
.
.
.
چه اشتباه بـزرگیست ، تلخ کردن زندگیمان
برای کسی که در دوری ما
شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند . .

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

وقتی نیستی…

پنجشنبه, می 31st, 2012 | سرگرمي | دیدگاه‌ها خاموش

وقتی کــه نیستی

شکـــــ دارم که بیایی

وقتی هم که می آیــــی

مطمئن نیستـــــــم که میمانی

وقتی هــــم که میروی

… … … نمیدانم که باز میگردی یا نــه

این دو دلــــــــی ها

دوراهـــــــی ها

دوگانگـــــی ها

مرا خواهد کشت..

بیـــــــــــا…

و یا

یک بار برای همیشه نیـــــــــــا..!!

Tags: , , , , , ,

با من یا بدون من…

پنجشنبه, می 31st, 2012 | سرگرمي | دیدگاه‌ها خاموش

دیدی که سخت نیست
تنها بدون من
و صبح می شود
شب ها بدون من
این نبض زندگی بی وقفه میزند
فرقی نمی کند با من …. بدون من

http://tajrobenik.persiangig.com/jpg89/01/tajrobenik8901112410.jpg

Tags: , , , , , , ,

تصاویری امید بخش

جمعه, آوریل 27th, 2012 | عکس | دیدگاه‌ها خاموش

تصاویری به معنای عشق و زندگی

تصاویری به معنای عشق و زندگی

تصاویری به معنای عشق و زندگی

تصاویری به معنای عشق و زندگی

تصاویری به معنای عشق و زندگی

تصاویری به معنای عشق و زندگی

رویای کودکانه

تصاویری به معنای عشق و زندگی

Tags: , , , , , , , , ,

پسر همسایه

سه شنبه, آوریل 17th, 2012 | گوناگون | دیدگاه‌ها خاموش

پنجِ وارونه چه معنی دارد؟“

خواهر کوچکم از من پرسید.
من به او خندیدم.
کمی آزرده و حیرت‌زده گفت:
”روی دیوار و درختان دیدم.“
بازهم خندیدم.

گفت: ”دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه
پنجِ وارونه به مینو می‌داد.“
آن‌قدَر خنده بَرَم داشت
که طفلک ترسید.
بغلش کردم و
بوسیدم و
با خود گفتم:
”بعدها
وقتی باریدنِ بی‌وقفه‌ی درد
سقفِ کوتاهِ دلت را خم کرد
بی‌گمان می‌فهمی
پنجِ وارونه چه معنی دارد.“
رفت و سیبی آورد
نصف کردیم.

دمی خیره بر آن نیمه به نجوا می‌گفت:
”نکند یعنی … یعنی … همین نیمه‌ی سیب!؟“
تنِ آن نیمه، تبِ خواهش بود.
گاز زد.
خنده‌ی لب‌های خدا را چیدم.
خیره بر نیمه‌ی گندیده‌ی خود خندیدم…..

http://www.behgar.net/wp-content/uploads/2012/01/heart2.jpg

Tags: , , , , , , , , ,

عاشقانه راس ساعت 4و5دقیقه!!!

شنبه, آوریل 14th, 2012 | گوناگون | دیدگاه‌ها خاموش

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

http://morgheeshgh.persiangig.com/fullEmoBoy.jpg

صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق –
ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!
http://www.abdek.com/hi5-comments/thailand/imissu/i-miss-u-heart.gif

Tags: , , , , , , , , , , , , ,

عاشقانه ترین وصیت نامه

چهار شنبه, آوریل 11th, 2012 | گوناگون | دیدگاه‌ها خاموش

وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز

اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام

و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه

را که فکر می کنم بازگو نمی کردم ، بلکه تأمل می کردم بر

تمام آنچه که بازگو می کنم. چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که

بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم. کم می خوابیدم.

بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر

دقیقه ای که چشمانمان را می بندیم، 60 ثانیه نور را از دست

می دهیم.

به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند.

بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند. گوش می دادم

هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی

شکلاتی لذت می بردم.

اگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می

پوشیدم، صورتم را به سوی خورشید می کردم و روحم را

عریان می کردم.

خدای من، اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر

طلوع خورشید می شدم. با اشک هایم گل های رز را آب می

دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهایشان را احساس کنم.

خدای من، اگر کمی دیگر زنده بودم نمی گذاشتم روزی بگذرد

بی آنکه به مردم بگویم که چقدرعاشق آنم که عاشقشان

باشم. هر مرد و زنی را متقاعد می کردم که محبوبان منند و

همواره عاشق عشق زندگی می کردم.

به کودکان بال می دادم امَا به آنها اجازه می دادم که خودشان

پرواز کنند. به سالخوردگان می آموختم که مرگ نه در اثر پیری

که در اثر فراموشی فرا می رسد.

آه انسان ها، من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام

که هر انسانی می خواهد بر قلَه کوه زندگی کند بی آنکه بداند

که شادی واقعی ، درکِ عظمت کوه است. من آموخته ام زمانی

که کودکی نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را در مشت

ظریفش می گیرد، برای همیشه او را به دام می اندازد. من یاد

گرفته ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا

نگاه کند که باید به او کمک کند تا بر روی پاهایش بایستد. از

شما من جیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفاده ی

زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان

جای می دهم، باید با تلخ کامی بمیرم.

Tags: , , , , , , , , ,

تراوین

دسته بندی

متا

جستجو