ادبیات داستانی

شاه و کنیزک

جمعه, جولای 20th, 2012 | ادبیات داستانی | بدون نظر

بر چسب های مرتبط:

شاه و کنیزک

(داستانی زیبا از مثنوی مولوی)

این داستان یکی از داستان های زیبا و پند آموز جلال الدین محمد بلخی( مولوی ) است که ما(تبیاد) قصد داریم در مقالات بعدی به تحلیل این حکایت دلنشین برای شما عزیزان بپردازیم . باشد که مورد توجه و عنایت شما قرار گیرد .
شاه و کنیزکپادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شكار با درباریان خود به صحرا رفت, در راه كنیزك زیبایی دید و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خرید, پس از مدتی كه با كنیزك بود. كنیزك بیمار شد وشاه بسیار غمناك گردید. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان این كنیزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواریدفراوان به او می‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازی می‌كنیم و با همفكری ومشاوره او را حتماً درمان می‌كنیم. هر یك از ما یك مسیح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و یادی از خدا نكردند. خدا هم عجز وناتوانی آنها را به ایشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فایده نداشت.دخترك از شدت بیماری مثل موی, باریك و لاغر شده بود. شاه یكسره گریه می‌كرد. داروها, جواب معكوس می‌داد.
› ادامه مطلب

Tags: , , , , , , ,

خواستگار صندوق مسی

چهار شنبه, جولای 18th, 2012 | ادبیات داستانی | بدون نظر

بر چسب های مرتبط:

خواستگار صندوق مسی

نگاهی به “تاجر ونیزی”

خواستگار صندوق مسیزن سبک سر، شوهری سنگین دل می سازد .ویلیام شکسپیر(نویسنده انگلیسی قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم)
› ادامه مطلب

Tags: , , , , , , , , , , ,

روز کاری

جمعه, ژوئن 22nd, 2012 | ادبیات داستانی | بدون نظر

بر چسب های مرتبط:

روزِ کاری

Workday

روز کاریهفت و سی دقیقه صبح.. ساعت زنگ می زند.
 
بیدار می شوم، لباسم را در می آورم. روی بالش می گذارم. پیژامه ام را می پوشم، به آشپزخانه می روم. می روم توی وان، حوله را بر می دارم، صورتم را با آن می شویم، شانه را بر می دارم، خودم را با آن خشک می کنم، مسواک را بر می دارم، سرم را با آن شانه می زنم، لیف را بر می دارم. دندان هایم را با آن مسواک می کنم. به دستشویی می روم، یک تکه چای می خورم و یک فنجان نان می نوشم.
› ادامه مطلب

Tags: , , ,

کسی که آمدنی است

یکشنبه, می 6th, 2012 | ادبیات داستانی | بدون نظر

بر چسب های مرتبط:
خرید گالری موبایل 9 گالری هما مجموعه نرم افزاری لرد اینترنتی فروشگاه اینترنتی بانک ملت اینترنتی بانک ملی خرید شارژ گالری عروس شاهدخت بیشترین سرعت اینترنت بیشترین سود بانکی خرید شارژ همراه اول بیشترین اسکار مجموعه 27 قهوه تلخ مجموعه ورزشی زیتون

کسی که آمدنی است

کسی که آمدنی استبی آنکه امید داشته باشد کسی از آن سو صدایش را بشنود، در گوش بی سیم زمزمه کرد: عراقی ها آمدند. الان درست در ده متری من هستند. در روشنایی منور آن ها را به وضوح می بینم. آنها هم می توانند مرا ببینند ولی هنوز ندیده اند. یکی شان به این سمت می آید.
با ناباوری از بی سیم شنید. کشف صحبت نکن. سعید با کد صحبت کن. صدای فرمانده بود. بی تاب و بی قرار و با لرزشی که نشان از ترس کم رنگ داشت: نیاز به کد نیست. این دقایق آخر بگذارید راحت باشم. خودم باشم.
› ادامه مطلب

Tags:

دست کج، زبان راست

یکشنبه, سپتامبر 11th, 2011 | ادبیات داستانی, زبان | بدون نظر

دست کج، زبان راست

دست کج، زبان راستبعضی از آدمها سعی می کنند که دزدی را کاری زشت و ناپسند جلوه دهند. البته کاش فقط سعی می کردند؛ عده ای واقعا باورشان شده که امرار معاش از طریق دزدی کاری ناشایست است. نگاه این قبیل آدمها به یک دزد یا سارق، شبیه نگاه یک فرد خلافکار است. اینها حتی نسبت به رشوه و اختلاس هم نظر مثبتی ندارند و اگر زمانی در معرض داد و ستد رشوه یا انجام اختلاس قرار بگیرند، به انحای مختلف سعی می کنند که اسم دیگری روی آن بگذارند و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند، از ترس اینکه مبادا مورد سرزنش دیگران واقع شوند یا وجدان درد بگیرند.
- سلام جانم!
البته همه ی این افراد هم مقصر نیستند یا الزاما سؤ نیت ندارند. جو جامعه و افکار عمومی به قدری مسموم شده که همه ی مردم به راحتی نمی توانند درست و غلط و ناحق را از هم تشخیص بدهند.
› ادامه مطلب

Tags: , ,

مسافر

سه شنبه, آگوست 30th, 2011 | ادبیات داستانی | بدون نظر

مسافر 1
چمدان

هوا خوب بود . نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ، فقط نسیم ملایمی آرام آرام صورتم را نوازش می كرد، تا شاید كمی از التهاب و هیجانم را بكاهد . نگاهی به ساعت انداختم دقایقی از 9 می گذشت . لحظه لحظه بر شدت نگرانی ام افزوده می شد . هیچ راه نجاتی نداشتم . این مشكل را خودم ایجاد كرده بودم . كلماتی را با خود زمزمه كردم ولی هیاهوی اطراف مرا منصرف كرد . اصلا ذهنم متمركز نمی شد. می دانستم بالاخره این وضعیت تمام می شود، اما كی؟ قلبم سنگین می زد! احساس می كردم از جا كنده می شود . گویی زهری را چشیده بودم. دهانم تلخ شده بود. به نظرم می رسید هر آن اطرافم شلوغ تر می شود. آدم ها آماده ی نبردی سخت بودند و من از آنها و انگیزه هایشان سخت بیمناك. و البته گریزان. دوباره به ساعت نگاه کردم. عقربه ی بزرگ به عدد 10 نزدیك می شد. و خبر از پایان انتظار می داد . 
انتظار رو به پایان بود و من خوشحال، كه سرانجام این شرایط تمام می شود. اما عاقبتی نا معلوم در انتظارم بود.
› ادامه مطلب

Tags: ,

رمان خوانی (1) : برادران کارامازوف

شنبه, جولای 30th, 2011 | ادبیات داستانی, رمان | بدون نظر

رمان خوانی (1) : برادران کارامازوف

کتاب هاتبیاد :دبیرستانی که بودم بعضی کتابها مخصوص “زیر میز ” بود . مثل رشوه ای که به خودمان می دادیم تا فقط مطالعه کنیم . کتابهای “زیر میزی” کتابهای خارق العاده ای نبودند ، نویسنده های خارق العاده ای هم نداشتند ، تنها ویژگی خاصی که داشتند آن بود که بزرگتر هایمان به ما گفته بودند نخوانیمشان!
وقتی جوری بزرگ شدم که بزرگتری به من نمی گفت چه بخوانم و چه نخوانم به فکر افتادم تا آنچه بزرگان ادبیات نگاشته یا نقد کرده اند بخوانم . کتابهایی که “جوهره ادبیات” را در خود پنهان داشته باشند و خواندشان غیر از آنکه تصویری جدید از زیستن انسان بر روی زمین در ذهنم ایجاد می کنند به من نشان دهند که چگونه داستان نویسی می تواند در ذهن مخاطب رشد و تعالی ایجاد کند  و فایده این همه نگاشتن ها و زحمت کشیدن ها چیست.
جستجو بسیار آسان بود ! چراکه سوال من از جمله تکراری ترین سوالهای موجود در مورد “رمان” بود که تقریبا هرکسی که می خواست “خوب” بخواند از خودش پرسیده بود و تمام کسانی که می خواستند “خوب خواندن ” را به دیگران یاد دهند به آن پاسخ داده بودند .
› ادامه مطلب

Tags: ,

تراوین

دسته بندی

متا

جستجو