از قديم گفتهاند «علف بايد به دهن بزي شيرين بيايد». اگر با پيش زمينه ازدواج به اين ضربالمثل نگاه كنيم، ديگر نبايد زياد پيگير شويم كه در اين ميان، علف و بزي، كدام يك از طرفين قضيه هستند!
يكي از دوستانم منشي مطب يك دكتر متخصص پوست است. هميشه به او ميگويم استعداد خبرنگاري و كارهاي ژورناليستي را داري. خيال ميكند اغراق ميكنم اما از آنجا كه بنده چنين خيالي نميكنم، هرازگاهي ميروم منزلش مينشينم دو تا چاي ديشلمه ميخوريم و او شروع ميكند به حرف زدن از روزهايي كه بر او گذشته تا سوژه چند هفته من را تامين كند!
بار آخر كه ديدمش ميگفت:
خانم محبي از مشتريهاي چندين و چند سالهمان است. يك مدير بازنشسته دبيرستان، از آن زنهاي مبادي آداب كه حركات و رفتارش فرياد ميزند متعلق به يك خانواده اصيل و فرهنگي است. وقتي حرف ميزند، آدم شيفته شخصيت و اقتدارش ميشود. در تمام سالهاي گذشته، هر وقت ميآمد اينجا و صحبتش گل ميانداخت، از پسر دردانهاش – فريبرز – ميگفت كه براي تحصيل به اروپا رفته. ميگفت ميخواهم زودتر برايش
زن بگيرم تا يك وقت هوس نكند برايم از آن عروسهاي فرنگي بياورد.
چند هفته پيش باز هم آمده بود مطب. دمق بود. حال و حوصله حرف زدن نداشت. پرسيدم چه اتفاقي افتاده؟ گفت: فريبرز از طريق اينترنت با يك
دختر ايراني چت ميكرده، با هم قرار ازدواج گذاشتهاند و تلفن زد و گفت قصد بازگشت و ازدواج دارد. نشاني دختره را داد. رفتيم ديديم، نه ننه درست و حسابي داشت نه پدرش آدم حسابي... ، برادرش هم معتاد بود. اين از وضعيت فرهنگيشان... وضع ماليشان را هم كه ديگر نگو و نپرس! آه نداشتند كه با ناله سودا كنند. اصلا توي خانهشان كسي نميدانست كامپيوتر و اينترنت يعني چي؟ دختره تازه توي يك شركت خدماتي استخدام شده بود كه يك كامپيوتر در اختيارش گذاشتند و با فريبرز من آشنا شد، ديپلم هم ندارد. برو رو كه ديگر چه عرض كنم! نميدانم فريبرز عاشق چيه اين دختره شده؟!
تمام خانواده ما مخالف اين وصلت بودند. خانواده عروس هيچ تناسبي با خانواده ما نداشتند، ولي فريبرز پايش را توي يك كفش كرده بود كه يا اين، يا مرگ! آخر سر، چارهاي نداشتيم به جز تسليم. حالا دو ماه از ازدواجشان گذشته. فريبرز، خودش فهميده كه اشتباه كرده اما رويش نميشود اعتراف كند. اصلا رويش نميشود زنش را بياورد توي فاميل. حتي وقتي خالهها و عموهايش پاگشايشان كردند، نيامد. چون عروسمان حتي پيش و پاافتادهترين اصول آداب و معاشرت را هم بلد نيست.
... وقتي مادر فريبرز اين حرفها را ميزد با خودم گفتم شايد دارد اغراق ميكند، مادر ميگفت : پسرم ميخواهد طلاق بگيرد، اما حالا ما نه ميگوييم.
يانگــوم خانــوم در دادگـاه خانــواده
روي كيوسكهاي روزنامهفروشي، حتما مجله يا روزنامهاي را خواهيد يافت كه تصوير يا خبري از يانگوم داشته باشد. اين چهره محبوب را جمعه شبها نيز ميتوانيد از جعبه جادويي مشاهده كنيد و شنبهها بعدازظهر نيز با او تجديد ديدار نماييد. حساب اينترنت هم كه ديگر جداست. اين يانگوم خانوم، اكثر (و اگر اغراق نباشد، بايد بگوييم) تمام صفحات دنياي مجازي ما را نيز تسخير كرده است.
با اين همه، هيچ فكرش را نميكرديم كه در يكي از اتاقهاي دادگاه خانواده هم، نام او طنينانداز شود.
زني كه در يك نگاه، سي و دو سه ساله به نظر ميرسيد، خواهان بود و شوهرش كه كمكم شصت سال سن را داشت، خوانده. از لحن صحبت زن، اينگونه بر ميآمد كه از زندگي با اين پيرمرد به تنگ آمده و بهانهاي محكمهپسند پيدا كرده است براي طلاق.
زن ميگفت: پانزده ساله بودم كه به زور شوهرم دادند. اين آقا، حكم پدر، را داشت اما، آنقدر پولدار بود كه بعضي وقتها خودم هم از زندگي با او احساس رضايت ميكردم. قبلا يكبار ازدواج كرده بود، اما چون بچهدار نشده بود، تصميم به تجديدفراش گرفته و با من ازدواج كرد. وقتي ما هم بچهدار نشديم، به زور راضياش كردم كه به دكتر مراجعه كنيم. دكتر، آب پاكي را ريخت روي دستش و گفت مورد او يكي از موارد نادر است كه هرگز به او امكان پدر شدن را نخواهد داد. فكر ميكردم پس از اينكه بفهمد ايراد از خودش است، توجهش به من بيشتر ميشود. هر چه باشد، داشتم از خودگذشتگي ميكردم براي زندگي با او... اما روز به روز اخلاقش بدتر ميشد. مرا كتك ميزد، هر كاري هم كردم طلاقم بدهد راضي نميشد كه نميشد.
تا اينكه بعدا فهميدم آقا سر و گوشش ميجنبد. آقاي قاضي، بيخود نيست كه ميگويند «دود از كنده بلند ميشود!» آقا از صبح تا شب ميرفت خوشگذراني، آن وقت من بايد مثل يك كلفت توي خانه ميپختم، ميشستم و بله قربان ميگفتم. غلام حلقه به گوشش شده بودم. چند بار خواستم بيايم تقاضاي طلاق بدهم اما دلم نيامد بچهدار شدنش را علم كنم. اگراين كار را ميكردم، حتما دادگاه به نفع من راي ميداد و راحت ميشدم ولي دلم نيامد...
اشك از چشمان زن جاري ميشود، بغض ميكند و در حالي كه حرف زدن برايش آسان نيست، ادامه ميدهد:
-جمعهها از توي خانه تكان نميخورد. غروب كه ميشد مينشست پاي تلويزيون و هي كانالها را عوض ميكرد. اخلاقش بهتر ميشد... بيشتر از قبل تحويلم ميگرفت. وقتي سريال «جواهري در قصر» شروع ميشد. انگار دنيا را داده بودند بهش. چشم از صفحه تلويزيون بر نميداشت. دوست داشت من هم بشنيم كنار دستش، برايش ميوه پوست بكنم و با هم تلويزيون ببينيم.
آقاي قاضي، هر چه ميكشم از دست اين يانگوم ذليل مرده است...
مرد توي حرفش ميپرد و جوري كه انگار كسي به او دشنام داده است در مقام دفاع بر ميآيد!
-چرا فحش ميدهي؟...
-چرا ندهم؟! من نميدانم اين دختره چشم بادامي چه چيزي داره كه دل تو را اينجوري برده؟!
بعد، رويش را دوباره به طرف قاضي ميكند و با صدايي كه ديگر هيچ بغضي در آن جاري نيست، ادامه ميدهد: آقاي قاضي ميگه من ميخواهم بروم كره يانگوم را پيدا كنم و يا يك زن شبيه او بگيرم. مرا از دست اين پيرمرد نجات دهيد.
شوهـــر بيتــوجـه
اصلا به من توجه نميكند. تمام هوش و حواسش پي كارش است. لباس جديد ميخرم، نميفهمد. موهايم را كوتاه ميكنم، نميفهمد. فردايش كلاه گيس ميگذارم روي سرم، موهايم تا نوك پايم ميشود، باز هم نميفهمد! احساس بدي دارم. هر كاري ميكنم به چشم نميآيم. برعكس خواهرم، شوهرش متوجه كوچكترين تغييري در سر و وضعش ميشود. ذوق ميكند و ابراز ميدارد.
يك روز صدايش كردم و گفتم من ديگر ازاين همه بيتوجهي خسته شدهام. گفتم اگر بخواهي همين طوري ادامه بدهي، من هم مجبور ميشوم تغيير رويه بدهم و جور ديگري به زندگي با تو ادامه بدهم. كلي صغري كبري چيدم تا حالياش كردم كه بله، ميخواهم امروز بعدازظهر بروم آرايشگاه.
وقتي برگشتم خانه، غروب بود. با تعجب ديدم مثل هر روز پاي تلويزيون نيست تا اخبار ورزشي ببيند. مرا كه ديد بلند شد و آمد به استقبالم، دستم را گرفت و خواست بنشينم تا برايم آب ميوه بياورد. حسابي شوكه شده بودم. با خودم گفتم: «تا به حال هر بلايي سرت ميآمد تقصير خودت بود كه خودخوري ميكردي. اين شوهر بينوا مثل بره است! خب اين چيزها را بلد نبوده بنده خدا. اگر زودتر مشكلت را به او ميگفتي، اين همه حرص نميخوردي...»
قندان قندان، قند توي دلم آب ميشد. آمد و نشست كنارم. با خوشحالي گفت:
-آرايشگاه بودي؟! واي! چقدر تغيير كردهاي؟! موهايت خيلي خوشرنگ و خوش حالت شده است. كوتاهشان كردي؟! آره ديگه! اين چه سواليه؟ معلوم است... بايد دستهاي اين آرايشگر را طلا گرفت. ابروهايت چقدر خوشگل شده.
ديگر دلم طاقت نياورد. بلند شدم و با عصبانيت فرياد زدم:
-زياد تند نرو... آرايشگاه بسته بود! توي اين فاصله، رفته بودم خريد!
تازه به دوران رسيده
زن، با گوشه چادرش اشكهايش را پاك ميكند. شوهر هنوز مردد است. اين را من ميفهمم كه از داخل تاكسي با آنها بودم، بيآن كه حتي بدانند من چه كارهام.
در تاكسي كه از ميدان ارگ سوار شدم، كنار خانمي قرار گرفتم كه بوي تند آرايشش مجبورم كرد نگاهش كنم.
به مردي كه كنار شيشه سمت خيابان نشسته بود، با پرخاش صحبت ميكرد؛ با لهجه غليظ روستايي و اين تعجب مرا بيشتر كرده بود. مرد سرش را پايين انداخته بود و هيچ نميگفت ناگهان سرش را بالا آورد زن را نگاه كرد و با همان لهجه روستايي گفت:
-«عاليه»، بيا برگرديم شهر خودمون، مثل قديما راحت و آسوده زندگي كنيم!
زن كه انگار با شنيدن اسمش، نام پليدي را شنيده بود برآشفت كه:
-حالا بگم عاليه كيه؟ عاليه فاميلته... صد دفعه نگفتم من حالا ديگه «مهري» هستم! تا كي ميخواي دهاتي بموني!
ديگر نتوانستم تحمل كنم. گفتم:
-شما هم دادگاه خانواده....
زن يا همان عاليه (مهري) برآشفت و كلامم را قطع كرد:
-خانوم به شما چه! مگه فضولي؟ ...
و مرد هم متواضعانه و مودب كلام او را بريد.
- بله خانوم! اين خانوم داره من رو ميبره كه طلاقم بده! يا به زبون سادهتر طلاق خودش رو از من بگيره!
زن به زبان محلي به مرد پرخاش كرد ولي او همچنان آرام ادامه داد:
-زندگي خيلي ساده و خوبي داشتيم، زنم عاليه هم زن سر به راه و مطيعي بود تا اين كه همسايهمان به تهران آمد. همسرش با عاليه دوست بود. چند روز بعد، عاليه پايش را در يك كفش كرد كه بايد برويم تهران و چه دردسرتان بدهم، آمديم تهران. يك تكه زمين مرغوب در روستايمان داشتم كه فروختم و تهران دستفروشي راه انداختم ولي مگر دستفروشي چقدر درآمد دارد .
خانم پايش كه به تهران رسيد با «زمان» خانم، همان همسايهمان جفت شدند و يك دفعه لباسها عوض شد، اخلاق عوض شد و عاليه صبور و مهربان من شد مهري، يعني همين مهري كه ميبينيد و چون نميتوانم خواستههايش را برآورده كنم روز و شب دعوا داريم تا بالاخره مجبور شدم بيايم و توافقي طلاقش بدهم!
پرسيدم:
-بالاخره بزرگتري، كسي نيست؟
و عاليه برآشفته نهيب زد:
- اين حرفها به شما چه مربوطه! من خودم بزرگتر خودم هستم! بيخودكرده كسي توي كار من دخالت كنه!
و باز مرد بود كه به آرامي گفت:
- به پدرش اطلاع دادم، خدا كنه دير نكنه!
كه ديگر سر و صداي عاليه درآمد و در همين وقت به نزديك در دادگاه شماره يك خانواده شهيد محلاتي رسيديم. من پياده شدم و در حال كرايه دادن بودم كه پيرمردي سپيد مو كه از لباسهايش معلوم بود روستايي است جلو آمد و بيمقدمه گفت:
-عاليه! دستت درد نكنه؟ رو سفيد شدم!
و عاليه ناگهان گفت:
بابا!
اشك، چشمان پيرمرد و گونهاش را خيس كرد.
زن، دستپاچه و با عجله چادري از كيفش درآورد و سر كرد. پيرمرد سرش را تكان داد و نشست. -چيه؟ خجالت كشيدي؟ تو بايد از خدا خجالت بكشي و از شوهرت.
هر سه به كنار ديوار مجتمع رفتند.
يك ساعت است كه پيرمرد دارد حرف ميزند. من از آنها دور هستم، عاليه چادرش را محكمتر زير گلويش فشار ميدهد و سرش را پايين انداخته. مرد ساكت است و پيرمرد گاهي با خشن و گاهي با مهرباني صحبت ميكند. زن با گوشه چادرش اشكهايش را پاك ميكند. مرد هنوز مردد است و بالاخره دست زن را ميگيرد. آسمان رعد و برق ميزند. زن برميگردد و به شوهرش نگاه ميكند. پيرمرد ناگهان دخترش را در آغوش ميگيرد، دامادش را هم. هر سه گريه ميكنند، آسمان هم همنوا با آنان شده است. باران گذشتهشان را ميشويد.
خانواده سبز