من تمنا کردم که تو با من باشی
و تو گفتی
هرگز هرگز
سخنی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت (حمید مصدق)
برای مشاهده سایر اشعار عاشقانه به ادامه مطلب بروید.
|
 |
ترا بی هر یقینی و گمانی
دوست میدارم
ترا در هر زمینی و زمانی
دوست میدارم
ترا در باور اندیشه های ارغوانی ام
بر این باور بمانی یا نمانی
دوست می دارم
به تو مثل پریان زمینی
عشق می ورزم
ترا مثل خدای آسمانی
دوست می دارم
ترا با قد و بالای هلالی ناز می بینم
ترا با چشم و ابروی کمانی
دوست می دارم
ترا در بدترین لحظه هایم یاد می آرم
ترا در بی کسی و بی امانی
دوست می دارم
بهروز معماریان
گل نگاه تو، درکار دلربایی بود.
فضای خانه پر از عطر آشنایی بود.
به رقص آمدم چو ذره ای در نور
ز شوق و شور،
که پرواز در رهایی بود.
چه جای گل، که تو لبخند می زدی با مهر
چه جای عمر، که خواب خوش طلایی بود!
هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود.
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود.
( فریدون مشیری)
میان من و تو فاصله هاست
کاش می دانستی
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشیدن داری
دستهای تو توانایی آن را دارند که مرا زندگانی بخشند
چشم های تو به من می بخشند
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطح برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
روی تو را کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن سر را
که عجیب عاقبت مرد
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
افسوس کاشکی می دیدم...
(حمید مصدق)
مطالب مرتبط
عکس عاشقانه
شعر عاشقانه خیلی قشنگ