| سينما - بيوگرافي بازيگران زن |

بيوگرافي و عكس خاله سارا
يك طرف مجري برنامه تلويزيوني نشسته، با نگاههاي شيطان و بازيگوش، يك طرف يك عكاس با تجربههاي زياد از جنگ، خون و مرگ.
چند نفر از عكاساني كه اين روزهاراه به راه اسمشان را ميشنويد، شاگرد او بودهاند. او دبير بخش عكس خبرگزاري فارس است؛ بخشي كه به تنهايي خوراك عكس خيلي از نشريهها را فراهم ميكند! او در6 دوره، نفر اول مسابقههاي عكس خبري مطبوعات ايران شده.
او برنده مدال طلا در سالهاي 2006 و 2007 از جشنواره بينالمللي ژاپن، برنده جايزه بهترين عكاس جهان سال 2004 آمريكا، برنده جايزه سوم از جشنواره جهاني Poy آمريكا و برنده جايزه جهاني هنر و نيايش و جايزه گلستان است.
نمايشگاه عكس فرانسه و بورساي تركيه هم لوح سپاس دريافت كرده. تصوير او را كمتر از خاله سارا ديدهايد و اسمش را كمتر شنيدهايد چون او هميشه پشت دوربين است و سارا جلوي دوربين.
مجيد سعيدي حرفهايش را خيلي جدي ميزند و بدون كنايه. او حرفهاي شوخياش را هم جدي ميزند. خيلي از جملههايي كه در گفت وگو ميخوانيد و ميگوييد چرا اين را گفته، شوخيهاي جدي اوست! سارا هم حرفهاي جدياش را با شيطنتي كه در شخصيتاش هست ميزند؛ با تكرار كلمه «آره ديگه». يك مفهوم در زندگي خاله سارا و مجيد سعيدي خيلي خودش را نشان ميدهد؛ آنها باور دارند 2 نفر هستند كه يك زندگي مشترك دارند.
مجید: از یک حادثه عجیب. به هر حال سارا همیشه کنار من است، هر وقت بخواهم میتوانم ازش عکس بگیرم.
سارا: که هیچوقت نمیگیرد.
خیلی کم.
سارا: عکسهای عروسیمان هم سوخته.
مجید: خب، همیشه کوزهگر از کوزهشکسته آب میخورد. نه دوست دارم عکس خودم را بگیرند، نه از سارا عکس میگیرم. تا حالا 6 – 5 بار ازش عکس گرفتهام.
سارا: اتفاقی لنز همراهش بود، برایش هم فرق نمیکرد من باشم، درخت باشد یا هر چیز دیگری؛ چون نور خوب بوده، گرفته. هی التماس کردم تا بالاخره عکس گرفت.
مجید: سارا عاشق عکس است. خودش هم از خودش عکس میگیرد.
سارا: من روزها ساعتهای زيادي سرکار هستم، دوست دارم سر کار عکس داشته باشم. نمیآمد از من عکس بگیرد. خودم گرفتم. کلا عکسهاي من را نگاه هم نمیکند.
مجید: من از ظهر شروع میکنم.
سارا: من اگر کار داشته باشم زود بیدار می شوم. از وقتی آمدیم این خانه به کوه دم خانهمان نگاه میکنم و میگویم خدایا هوای من را داشته باش؛ تا شب که خسته بیایم خانه و اکثرا مامان برایمان غذا ميپزد.
مجید: من کار داشته باشم زود بیدار میشوم ولی اگر يك روز عادی باشد، ظهر بیدار میشوم. ما چون هر دو مان سرکاریم، بیشتر شام با هم هستیم. این اوقات بیشتر فیلم میبینیم.
فیلمهای روز.
6 سال.
سارا: ما آبان 81 ازدواج کردیم.
مجید: من رفتم برنامه، خانمی را دیدم و ازش خوشم آمد، باهاش ازدواج کردم.
نه، آن موقع تازه از افغانستان آمده بودم. عین افغانیها بودم، با ریشهای بلند. زمان طالبان رفته بودم، برای همین مثل آنها ریش گذاشته بودم. من هر جا میروم شبیه آنها لباس میپوشم. رفته بودم عراق سبیل گذاشتم، شال عراقی هم انداختم که بعد سارا آن را لباس کرد. من هر چه پارچه میآورم در این خانه سارا از آن لباس درست میکند.
سارا: من و دوستم و نامزدش رفته بودیم بیرون. مجید هم با نامزد دوستم کار داشت.
تئاتر «سهراب، سنجاقک، اسب سفید».
سارا: 20 سال.
مجید: من 28 سالم بود.
نه، من همان موقع عاشقش شدم. قیافه و تیپ مجید آن روز خیلی بد بود ولی من به دوستم گفتم چقدر این پسره قشنگه. من بیشتر از شخصیت مجید خوشم آمد. با یک بغل روزنامه آمد. خیلی باشخصیت بود. خیلی متفاوت بود.
مجید: دوستش گفته بود کجاش قشنگه؟!
نه، ولی برای ازدواج پدرم رفت تحقیق. همه گفته بودند مجید خیلی جدی است. پدرم گفت تو با این شیطنتهایت، مطمئنی او را انتخاب کردهای؟ الان سر کار، من که شیطنت میکنم دوستهایم میگویند سارا را نبین، شوهرش آدم حسابی است.

بيوگرافي و عكس خاله سارا
مجید: من خیلی سریع علاقهمند شدم.
سارا: ما خیلی زود ازدواج کردیم. آشناییمان حدود 2 ماه طول کشید، بعد رسید به مراسم خواستگاری و رابطهمان خیلی سریع شکل گرفت.
مجید: ما هر دو عاشق کارمان هستیم؛ اینکه مزاحم هم نباشیم.
سارا: هر دو به شدت کارمان را دوست داریم.
من در دانشگاه نتوانستم رشتهای را که دوست داشتم، بخوانم ولی توانستم کاری که دوست دارم، انجام دهم.
سارا: آره. من روحیه بچهها را خیلی دوست دارم. با بچهها خسته نمیشوم.
دنیایشان خیلی پاک است. اگر دروغ هم بگويند، خیلی دروغ بدی نمیگویند. خیلی حسهای خوبی بهام منتقل میکنند.
سارا: من فکر میکنم کسی که میخواهد مادر شود، باید خودش و دنیای خودش کامل شده باشد. شاید ما هنوز دنیایمان کامل نشده باشد.
پدرم دوستی داشت که در تلویزیون کار میکردند. یک بار آمدند خانه ما گفتند که فردا میخواهیم برای اجرا تست بگیریم.
مجید: چند سال پیش بود؟
سارا: سال78 بود.
مجید: چند سالت بود؟
سارا: 17 سالم بود. برای بزرگسال مجری میخواستند و من هم رفتم تست دادم. قبول شدم اما گفتند برنامه به سن تو نمیخورد. بعد از چند ماه برای اجرای برنامه کودک رفتم. بعد از مدتی پدرم گفت به درسات لطمه میخورد و نگذاشت بروم. بعد که برای همشهری خبرنگاری میکردم، رفتم سر برنامه رنگین کمان برای گزارش.
دیدم آنجا هم داشتند تست میگرفتند، گفتم من قبلا تست دادهام و قبول شدهام. آنجا دوباره تست دادم، قبول شدم. البته مجید خیلی من را هل داد که برو، استعدادش را داری. هی به من اعتماد به نفس می داد.
من صفحه آخر دوچرخه را برای بچهها درباره میراث فرهنگی مینوشتم.
میراث فرهنگی.
مجید: البته سارا یک دورهای میخواست عکاس شود.
سارا: ولی مجيد من را راه نداد. آن موقع دوربین دیجیتال نبود. من نگاتیو را نشانش میدادم. مجید از روی نگاتیو حال من را میگرفت. میگفت این بد است، این نورش خراب است، این هم بد نیست.
مجید: گفتم برو خبرنگار شو.
سارا: من انرژیام خیلی بیشتر از این بود که خبرنگار بمانم. سال 83 بود. نمیدانستم چطوری انرژیام را تخلیه کنم. صبح میرفتم تدریس میکردم؛ معلم بودم. بعد میرفتم پخش، بعد میرفتم گزارش برای روزنامه جامجم مینوشتم.
مجید: بعد راهش را پیدا کرد یعنی در یک دوره چند تا شغل را با هم داشت؛ هم معلم بود، هم خبرنگار و هم مجری. بعد اول معلمی را ول کرد، بعد رفت خبرنگاری را ول کرد و بعد فقط دنبال مجری بودن رفت. کمکم هم فقط تخصصی دنبال مجری بودن رفت، بعد هم رفت دنبال اجرا برای کودکان.
من سری اول که در شبکه2 برنامه اجرا میکردم، اسم خاصی نداشتم. بعد سر برنامه «بادبادک» گفتم اسم من را سارا بگذارید که نگذاشتند؛ اسمام را گذاشتند خاله بهاره. بعد که آمدم برنامه رنگینکمان، قانعشان کردم که به اسم خودم صدایم کنند.
دوست دارم برای بچهها فیلم بسازم.
سارا: بچه که بودم، گلنار را خیلی دوست داشتم. 6 بار گلنار را دیدم. گربه آوازه خوان و کلاه قرمزی را هم خیلی دوست دارم.
مجید: من زیاد سینمای کودک دوست ندارم ولی کلاه قرمزی را دوست داشتم.
پلنگ صورتی. من سینما نمیرفتم. زمان کودکی من اجازه نداشتیم سینما برویم.
53.
نه.
مجید: خب، من در باره کارهایم توضیح نمیدهم.
سارا: من هر کاری میکنم تعریف میکنم ولی مجید گزارش روزانه نمیدهد.
مجید: کلا سارا عکسهای من را نمیبیند.
سارا: میبینم ولی کم میبینم. قبل از ازدواج هر روزنامهای که عکسهای مجید را چاپ میکرد، میگرفتم.
آره، ولی به یک چیز دیگر تبدیل شد.
به عشق.
مجید: من اول تئاتر کار میکردم. داییام عکاس بود؛ احمد ناطقی. کمکم عکاسی را یاد گرفتم. بعد هم رفتم حوزه هنری و دانشگاه هم عکاسی خواندم. کمکم عکاسی خیلی برایم مهم شد.
مجید: یکی از دلایل ازدواجمان این بود که حس همدیگر را به کارمان میفهمیدیم. من 2 روز بعد از ازدواج رفتم عراق.
مجید: الان خودم کم سفر میروم ولی بستگی داشت به اهمیت سفر و حال سارا.
سارا: من آنقدر از طرف مجید حمایت میشوم که همیشه راحت تصمیمهای کاریام را میگیرم ولی گاهی خودم در مقابل کار مجید کم میآورم.
مجید: غر میزند.
میگوید باز دوباره داری میروی، برو برو.
میگویم عجبا.
سارا: باز تعطیلی گیر آوردی؟ باز رفیقهایت را دیدی؟ برو، برو.
آره. هر چی را بخواهم هر جایی بگذارم محکم میگذارم. میگویم: باشه، برو، نمیخواهم، اصلا حوصلهات را ندارم، من هم با دوستهایم میروم شمال.
البته یک بار این بلا را سرش آوردم. داشت از مسافرت برمیگشت، من هم بهاش گفتم دارم با دوستهایم میروم شمال. در خانه را هم یک جوری بستم یعنی من نیستم ولی مجید آنقدر خوب من را میشناسد که باور نکرد.
سارا: هیچ کاری نمیکند. از حد به در کنم تازه حرف میزند یک چیزی میگوید. اینقدر جوابم را نمیدهد تا آرام میشوم.
نه، مجید یک اخلاق خوبی که دارد قهر نمیکند.
مجید: مگر خانه خاله است که ول کند برود؟ مگر من میگذارم؟
سارا: خیانت. یک ثانیه هم نمیایستم.
یعنی ناسپاسی و بیمحبتی.
مجید: اگر بمیرد. من اینجوری خیالپردازی نمیکنم.
مجید: آره؛ فکر میکنم جاهای خوب برویم، چیزهای خوب ببینیم.
سارا: من بیشتر فکرهایم منفی است. هی فکرهای منفی میکنم ولی مجید خیلی مثبت است. درباره هر چیزی که میخواهم فکر کنم، منفی ميبافم. وقتی هم مجید سفر میرود، من مدام منفی بافی میکنم.
خدا نیرویی به من داده که بر حال خودم در اجرا تاثیر بدی نمیگذارد ولی خیلی نگرانش هستم. روز دوم بعد از عقدمان رفت جنگ عراق و آمریکا؛ این قدر ذوق داشت که برود.
مجید: من خطرها را برایش نمیگویم.
سارا: سر جنگ عراق مجید با خودش تلفن نبرده بود.
4 – 3 روز از رفتنش گذشته بود كه یکی از دوستهایم زنگ زد و گفت یک عکاس در عراق فوت کرده. من هم خیلی نگران شدم تا بالاخره مجید را پیدا کردم. آمد پای اینترنت تا ببینمش. خیلی روزهای بدی را گذراندم.
سارا: نه، از تنهایی میترسم. میروم پیش اقوام یا یکی از دوستهایم میآید پیشم. خیلی بههم میریزم. حوصله ندارم با کسی حرف بزنم.
من از کشور که بیرون میروم، آنقدر درگیر ماجرا میشوم که یادم میرود.
سارا: اصلا یادش میرود یکی اینجا هست. سال بعد دوباره عراق بود. رفته بود آنجا، من هم با دوستم رفتم شمال. زنگ زد گفت من زندهام. گفتم مگر قرار بوده نباشی.
مجید: شب اول که رفته بودم لبنان، زنگ زدم گفتم اینجا خیلی راحت است، بالشاش از خانه خودمان راحتتر است. باور نمیکرد. میگفت دروغ میگويی. شانس من، همان موقع بمب زدند، همه هتل لرزید.
ما وظیفهمان کمک به صلح است، به صلح فکر میکنم.
سارا: مجید خیلی مقاوم است. بعد از زلزله بم اولین بار بود که به خاطر یک اتفاق، اشک مجید را دیدم وبعد هم حادثه 130-c بود. خیلی حادثه بدی بود. از روزهایی است که فراموش نمیکنیم. تنها باری بود که به همریختگیاش را دیدم.
مجید: حادثه 130-c سختتر بود. یکی از کسانی که شهید شد را من به ماموریت فرستاده بودم. به نوعی خودم را مقصر میدانستم. با خودم گفتم من چرا گفتم برو، من میتوانستم بگویم نرو. آقای برادران که از خبرگزاری فارس رفت خودش خواست برود، اما وجدانم ناراحت شد. هزاران هزارآدم این جوری کشته میشوند.
مجید: میگویم نرو.
اگر اصرار کند میگویم برو.
سارا: مکه رفتم. مکه رفتن آرزویم بود.
مجید: وقتي جایزه عكاسي را در آمريكا گرفتم، خیلی خوشحال شديم.
سارا: مجید خیلی به من هدیههاي خوب میدهد.
مجید: سارا هم خيلي برایم کادو میخرد كه نمیدانم کدام را بگویم؛ آخریاش موبایل بود.
سارا: من سلیقه مجید را خیلی قبول دارم اما مجید خیلی سلیقه من را قبول ندارد.
مجید: من باهاش شوخی میکنم، سارا جدی میگیرد.
سارا: همه این خانه را خیلی دوست دارم. آشپزخانه را هم خیلی دوست دارم، چون خانه مشترک من و مجید است. همه چیزش سلیقه من و مجید است. همه چیزش رنگ تفاهم دارد.
نه. ما خیلی زندگی یکنواختی نداریم.
مجید: سارا خیلی شیطنت دارد.
تکراری نشده، عادت شده. عادت میکنیم. عادت کردن باعث یک عشق جدید میشود. یکی از سرگرمیهای زندگی سارا این است که هی زنگ میزند و صدایش را عوض میکند. من هم هر بار میفهمم ساراست. این طوری دوستهایش را خیلی سرکار میگذارد.
نه، گاهی خوشم میآيد ولی کارم را خیلی دوست دارم.
نه خیلی. فقط وقتی میخواهم مجید را خیلی خوشحال کنم غذایی که دوست دارد، میپزم.
تهچین مرغ. کلا هر چی مرغ داشته باشد، مجید دوست دارد.
سارا: من یک سارای 25ساله هستم که خودم را سارای خدا میدانم. دست خدا را در زندگیام خیلی احساس کردم. از وقتی که مکه رفتم زندگیام خیلی متفاوت شد. بیشتر از همیشه خدا را میبینم و این آرامام میکند. من در مکه دعایی کردم که بعد خیلی در روحیهام تاثیر گذاشت. به خدا گفتم: خدایا هر چی ساختهام تو خراب کن و خودت دوباره بساز. بعد، 6 ماهی خیلی سختی کشیدم. خیلی اتفاقهای بد پشت هم افتاد، بعد همه چیزخوب شد.
مجید: من آدمی هستم که جز کار و زندگیام به هیچ چیز دیگر فکر نمیکنم. دوست دارم همیشه موفق شوم. این موفقیت نیروی زیادی به من میدهد. البته چه خودم موفق شوم، چه سارا برایم فرق ندارد. آدم از خوشحالی و ناراحتی شریک زندگیاش به اندازه خودش خوشحال يا ناراحت میشود.
سارا: من درباره ناراحتی مجید باهاش حرف میزنم. مجید هم وقتی من ناراحتم، اول به من حق میدهد، بعد حرف حق را میزند.
سارا: فیش حج واجب.
مجید: با هم برویم مکه. دوست دارم سارا باشد. با اینکه دارمش، دوست دارم باز پشت در باشد.
مجید: مرگ.
سارا: من هم خیلی به مرگ فکر میکنم.
مجید: هی فکر میکنم، میگويم آخرش میمیرم. گاهی فکر میکنم خب، مثلا چهار تا خانه خریدم آخرش میروم توي خاک. این فکر هی زنگ خطر است که انسانیت را فراموش نکنم.
مجید: آره.
نه، ولی سعی کردم یکجور دیگر جبران کنم. همان لحظه نمیروم.
سارا: من اگر به کسی بد کرده باشم، مثل سایه سیاه دنبالم است.
بله.
در زمان طالبان یک عکس گرفت که دخترها در مدرسهاند؛ بیشترشان روسری رنگی دارند ولی فقط یک چشمشان معلوم است. یکی دارد کتاب میخواند، که روی کتاب نوشته است: «ایمان».
نه، من هیچ وقت به عروسکهایش نزدیک نشدهام. حتي دستم را توی عروسک هم نکردهام.
همه عکسهایم خوب بوده.
سارا: کابوس بچگیام گربه بود. تصور میکردم الان گربه شیر میشود. فکر میکردم الان یال در میآورد، دندان درمیآورد و حمله میکند.